صفحه ها
دسته
دوستان وبلاگي
منابع و ماخذ وبلاگ
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 331270
تعداد نوشته ها : 352
تعداد نظرات : 72
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

اشاره:
قیام 15 خرداد 1342 (12 محرم 1383 ق) را از نظر وسعت و خروش انقلابى مردم و نیز گستردگى جنایات حکومت شاه، مى‌‌توان نقطه آغازین انقلاب اسلامى به رهبرى امام خمینى دانست.
براى اطلاع از چند و چون راهپیمایى روز عاشوراى سال 1342 به سراغ برشى از خاطرات آقاى اسدالله بادامچیان که در بایگانى واحد تاریخ شفاهى دفتر ادبیات انقلاب اسلامى حوزه هنرى است رفتیم. او در آن زمان 22 سال سن داشت.

... براى این که زمینه براى برپایى راهپیمایى ایجاد شود، ما باید اعلان عمومى مى‌‌کردیم و از مردم مى‌‌خواستیم که در راهپیمایى شرکت کنند. بالطبع با این اعلان رژیم نیز آماده مى‌‌شد و از برگزارى آن ممانعت مى‌‌کرد. پس مصلحت نبود که اعلان عمومى کنیم. به این فکر افتادیم که هیات‌‌هاى دینى را جمع کنیم و یک مراسم هماهنگ و یک پارچه داشته باشیم. این کار حساسیت رژیم را برنمى‌‌انگیخت. احساس مى‌‌شد که مردم به طور معمول عزادارى دینى براى امام حسین (ع) مى‌‌کنند. با پیوستن توده‌‌هاى مردم به این برنامه نشان داده مى‌‌شد که چگونه یک کار سیاسى به متن دین مى‌‌آید. اگر رژیم در چنین وضعیتى و چنین روزى به مردم حمله مى‌‌کرد تاویل مى‌‌شد که رژیم به دستجات اباعبدالله الحسین (ع) حمله کرده است.
ما محاسبه کرده بودیم که رژیم یکى از دو کار را خواهد کرد؛ یا حمله مى‌‌کند یا نمى‌‌کند. اگر به دسته‌‌هاى عزادار حمله کرد چنان مطرود و محکوم جامعه مى‌‌شود که هیچ نظیرى نخواهد داشت و این براى رسوایى رژیم و بیدارى مردم مفید است. در حالت دوم اگر حمله نکرد و جلوى راهپیمایى را نگرفت، نشان از آن داشت که رژیم نتوانسته است در مقابل آن عکس العمل نشان بدهد و در مجموع هر دو حالت به نفع ما است.
این برنامه به امام گفته شده بود و ایشان تایید کرده بودند. برنامه‌‌ریزى کردیم و به هیات‌‌ها گفتیم روز جمعه بیایند و از مسجد حاج ابوالفتح حرکت کنند و عزادارى. پرچم‌‌ها را هم نوشتیم و مرحوم حاج صادق امانى شعارهاى زیبایى ساخت (زیر بار ستم نمى‌‌کنیم زندگى، جان فدا مى‌‌کنیم براى آزادگى). صبح روز عاشورا، پرچم‌‌ها را به کوچه بغل مسجد حاج ابوالفتح بردیم و داخل یکى دو تا خانه گذاشتیم.
صبح وقتى به مسجد رفتیم دیدیم که ماموران حکومتى در مسجد را قفل و زنجیر کرده‌‌اند. من ساعت 7 صبح در میدان قیام بودم و آن وقت یک گروه با دو ماشین از کن (منطقه‌‌اى در غرب تهران) با هدایت آیت الله مهدوى کنى و حاج محمدرضا کنى به آن جا آمده بودند. این گروه، از ماشین‌‌هاى‌‌شان پیاده شدند ویاعلى گفتند و در را تکان دادند و زنجیر را پاره کردند و در مسجد باز شد. جمعیت داخل مسجد شد و لحظه به لحظه به تعداد آن افزوده گشت.
شهید مهدى عراقى، آقاى مطیعى وحاج مهدى احمد براى سامان‌‌دهى در داخل مسجد ماندند. در یک لحظه دوستان ما متوجه شدند که داش مشتى‌‌هاى «حسین رمضان یخى» و «ناصر جگرکى» وارد مسجد شدند. آن ها قصد سر و صدا و بر هم زدن برنامه را داشتند. شهید عراقى بااین تیپ‌‌ها کار کرده و رگ خواب آن‌‌ها را مى‌‌دانست. به سراغ یک یک آن‌‌ها رفت و گفت: «نالوتى‌‌ها و نامردها شما براى چه به این جا آمده‌‌اید.» گفتند: «حاجى به ما گفته که مارکسیس پارکسیس [مارکسیستها و توده‌‌اى‌‌ها] به این جا آمده‌‌اند.» عراقى گفت : «هر کى گفته غلط کرده چنین حرفى زده است. اینها عزادارهاى امام حسین (ع) و حضرت عباس هستند. مگر شما مى‌‌خواهید با امام حسین و حضرت عباس در بیفتید! » گفتند: «حاجى ما نوکرتیم، ما غلط کردیم، ما خر کى باشیم که با دستگاه امام حسین (ع) در بیفتیم.» حاج مهدى گفت: «پس یاعلى پاشوید بروید.» واینها هم یاعلى گفتند و رفتند. البته آن‌‌ها پول‌‌شان را گرفته بودند. بعد ما متوجه شدیم که رژیم وقتى متوجه برنامه ما مى‌‌شود به سراغ طیب حاج رضایى مى‌‌رود و مى‌‌گوید اینها از مخالفین شاه وطرفداران خمینى هستند، با دار و دسته‌‌ات به آنجا برو نگذار که آن‌‌ها راه بیفتند، که طیب قبول نمى‌‌کند و مى‌‌گوید من هیچ وقت با فرزند زهرا (س) درنمى‌‌افتم. عوامل رژیم پس از مایوس شدن از طیب به سراغ رمضان یخى و ناصر جگرکى مى‌‌روند. البته این دو چنین توجیه مى‌‌کردند که اگر ما قبول نمى‌‌کردیم ممکن بود به سراغ کسان دیگرى بروند تا مجلس به هم بزنند، ما حداقل پول راگرفتیم ولى این کار را نکردیم.
توانستیم سر ساعت اولین دسته را راه بیندازیم. به تعداد جمعیت افزوده مى‌‌شد. آنهاکه در گوشه وکنار ایستاده بودند به راهپیمایان پیوستند. وقتى این جمعیت عظیم به سه راه بوذرجمهرى رسید هنوز تتمه‌‌اش دم مسجد حاج ابوالفتح در حال حرکت بود. در مسجد سخنرانى نداشتیم.
ما عکس‌‌هاى امام خمینى را بین دسته‌‌ها توزیع کردیم. براى دسته خودمان یادمان رفت که عکس در دست بگیریم. وقتى من متوجه شدم، برادرم را به منزل‌‌مان که در نزدیکى سرچشمه بود فرستادم و قاب عکسى را که در اتاقم نصب بود آورد. با نوحه‌‌هاى شهید حاج صادق امانى تا نزدیک سرچشمه رسیدیم. دراین جا دیگر جمعیت متراکم شد. از سرچشمه به طرف بهارستان و مجلس شوراى ملى رفتیم. در میدان بهارستان انبوه جمعیت موج مى‌‌زد. هنوز تتمه جمعیت در حال حرکت از چهارراه سرچشمه بود. در مقابل مجلس، شهید عراقى بر روى دوش مردم سخنرانى خیلى خوبى کرد. حاج محمد جلایى و یک نفر دیگر نیز در آن جا سخنرانى کردند. جمعیت در آن جا شکل واقعى خودش را گرفت. تا این جاى کار شعار و نوحه براى امام حسین (ع) بود که یک دفعه شعارى ازمیان مردم برخاست: «خمینى خمینى خدا نگهدار تو، بمیرد بمیرد دشمن جبار تو.» این شعار انصافا شعار عمیقى بود؛ بار سیاسى و عقیدتى داشت و تاثیر خودش را در جمعیت گذاشت.
ازمقابل مجلس به سوى خیابان فردوسى حرکت کردیم و از جلوى سفارت خانه‌‌ها گذشتیم. به خیابان جمهورى و بعد به طرف دانشگاه تهران رفتیم. در مقابل دانشگاه شهید عراقى بالاى در دانشگاه سخنرانى کرد. بعد از او آقاى زهتاب‌‌فر که آن زمان دانشجو و الان از فرهنگیان اصفهان است، عکس امام را بالاى دست گرفت وسخنرانى مفصلى کرد. آن روز واقعا روز عحیبى بود. با این که روز 13 خرداد هوا خیلى گرم بود و آفتاب چهره‌‌ها را مى‌‌سوزاند ولى همه مردم نشسته و به سخنرانى گوش مى‌‌کردند.
بعد از دانشگاه تهران به طرف کاخ مرمر شاه حرکت کردیم. آن جا شدیدا حفاظت مى‌‌شد. مردم جلوى در کاخ ایستادند و با مشت‌‌هاى گره کرده شعار «بمیرد بمیرد دشمن جبار تو» را سر دادند. شعار دیگرى هم گفته شد: «پیروز باد ملت، بر شاه ننگ و نفرت». مامورین رژیم هم با تانک، مسلح ایستاد بودند و نمى‌‌توانستند کارى بکنند. جمعیت بعد از این که شعارهاى‌‌شان را دادند دوباره حرکت کرده و به مسجد امام (شاه) آمدند. راه‌‌پیمایى از مسجد شروع و به مسجد ختم شد.

منبع :

http://www.15khordad42.com


X